X
تبلیغات
prona

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟


برچسب‌ها: عشق, دوری, خدا, تنهایی, بی کسی

تاريخ : 90/10/27 | 20:3 | نویسنده : پژمان |

اصلا نمیدونم چرا از تو، اینجا دارم می نویسم...

اما وقتی شنیدم همه ی خاطراتت از جلوی چشام رد می شدن و تـــــو.....

 کافه سپید و سیاه...

خیابون انقلاب تا سر نواب... مترو .....

شیرینی فروشی توی مسیر...

گوشفیل تازه و دوغ...

پارک هنرمندان... همه ی دوستان...

اون جلسه اول توی پارک شفق، چای خوردنای بعد از اتمام جلسه...

قرار بعدی توی پارک هنرمندان... ارشاد... معرفی دوستات....

یادته وقتی پام شکسته بود؟

یادته وقتی بازش کردم.

فکر کنم نصف تهرون رو باهم راه رفتیم و تو همش می پرسیدی رویا می تونی راه بری ؟

اون چکمه و اون پالتوی طوسی سرچهارراه ولی عصر کافه گپ یادته؟

 اون قرار محرمانه سه نفرمون...

یادته....؟گریه

اون قرار توی کافه گپ و با شال و کلاه من و ...

 اون نوشته ها و اون عکسای قایمکی تـــــو....

کتاب سووشون... راستی کیبورد به دستت رسید؟ نوشته هارو با خودت بردی یا....

چه روزایی رو باهم زندگی کردیم.

واقعا چرا آدما بی صدا میان و بی صدا تر میرن؟

راستی گل زرد نشون نفرت بود یا جدایی؟

تو اون روز برای من یه دسته گل زرد آوردی....

حالا رفتی بدون یه خداحافظی ساده... دو هفته ای هست که رفتی

چقدر شب قدر امسال حال و هوای اون سال توی ارشاد به سرم زده بود.

چقدر دوست داشتم بریم اونجا... زنگ زدم خاموش بودی... چند روز بعد فهمیدم که....

رفتی فکر کنم برای همیشه.

تو دنبال آزادی بودی و ....حالا با سختی نمیدونم بهش رسیدی یا نه...

نمیدونم به اون چیزی که خواستی رسیدی یا نه...

من دیگه هیچی نمیدونم ....گریه

فقط میدونم قلب من میگه که هستی اما چشمام میگن نیستی....

چشم من میگه که رفتی... اما قلبم میگه که هستی.

حالا که همش خیاله...

بزار تو فرض محالم...

حالا که همش تو رویاست...

نزار دلتنگت بمونم

 

پ.ن: چشـم دیـدنـش را نــدارم؛زنی کـه هـر روز؛در گوشم تکـرار می کـند :

The Mobile Set is Of


برچسب‌ها: رویا, خاموش, خط خاموش, دلتنگ, بارون

تاريخ : 92/02/26 | 22:45 | نویسنده : پژمان |
کنارم باش برای روزی که دستان نازنینت را در دستان مضطربم میگذاری و ازم قول میخواهی که تا ابد کنارت بمانم.


مَردم باش برای لحظه ای که از بزرگترها اجازه میگیرم تا ملکه این مملکت شوم.


راستی... مردی که پا به پایم در مغازه های شهر  می آید تا وسواسهایم  را برای خرید یک روسری ساده عاشقانه بپرستد کیست؟ توئی؟؟؟!!! 
 
برای روزهایی که پدر و مادرمان پیر میشوند و میترسم که دختر خوبی برایشان نبوده باشم، کنارم باش تا خدمتشان کنیم و نترسیم...


برای ثانیه ای که پدران و مادرانمان به بهشت میروند کنارم باش تا درد یتیمی را کمتر حس کنم.


مردی که اشکهایم را میبوسد و موهای پریشانم را شانه میزند، کیست؟ توئی؟؟
 
برای ثانیه ای که فرشته ای از بهشت در رحمم به امانت می آید ،توئی که کنارمی و در آغوشت می آرامم. 


در تمام آن ۲۸۹ روز بارداری ، وقتی از قیافه می افتم و شکمم خط خطی میشود و نمیتوانم حتی درست راه بروم ، کیست کسی که کنارم باشد و شبها تن خسته ام را در آغوش بگیرد؟؟ 


مردی که دستانم را در آن لحظات پر درد و امید تولد میگیرد و عرق از پیشانی پر دردم پاک میکند توئی.. 


مردی که موهای من و دخترم را قبل از خواب شانه میکند و هر دوی ما را در آغوش مردانه اش میخواباند توئی.


مردی که شبهای بیخوابی برایم قهوه و کیک شکلاتی می آورد تا قصه زندگیم را گوش کند.


مردی که با دستان خسته اش ،پاهای  خسته تر من از این زندگی سخت را ، هر شب نوازش میکند تا بیارامم کیست؟ توئــــی.
 
تو برف زمستون ، وقتی از خواب پا میشم و میرم پشت پنجره ،اونیکه روی بخار شیشه اتاق اسمم را نوشته توئی.


مردی که فال قهوه برایم میگیرد و تو فنجونم انگشت میزنم تا برایم از فرشتگان و سرنوشت زیبایم حرف بزند توئی.
 
مردی که اصرار داری موهایش را خودم اصلاح کنم توئی...
مردی که بلد نبود ،اما دوست داشت  ناخنهایم را لاک بزند توئی.
کسیکه بارها و بارها نازم را میکشد و قهرهایم را خریدار است هنوز ، توئی..


وقتی از سر کار میخواهم به خانه بروم، مردی که پیاده می آید کنارم که تا خانه با هم قدم بزنیم ، کسی نیست جز تـــو.
مردی که خسته از کار روزانه به ضریح چشمانت پناه می آورد و من حاجت روایش میکنم توئــــــــــی.
شبها که مضطرب از خواب میپرم و تو تاریکی در بسترت میگردم که  ببینم هستی یا نه،لمس می کنم تن مردی را که سردی  روزگار را به خاطر من به  گرمای  آغوشش مبدل کرده.
 
کسی که بعد  از سالها همسری، بدن از تناسب افتاده ام را می بوید و می بوسد توئی.


روزی که اولین موی سپیدم را در آینه میبینم و اشک در چشمانم حلقه میزند ، توئی که موهایم را در دستان مردانه ات جمع میکنی و در آغوشت سفت میفشاریم و در گوشم زمزمه میکنی که
 « امروز دو برابر عاشقتم ای شراب کهنه »


روزی که نگران چین و چروکهای تازه از راه رسیده صورت زیبایم میشوم ، توئی که بهترین زیبارویان عالم را با ثانیه ای با من بودن معاوضه نخواهی کرد
 
برای روزهایی که فرزندانمان میروند دنبال سرنوشتشان و من در اتاقهایشان میگریم ، توئی مردی که دستانم را میگیرد و من را شبانه به کنار دریا میبرد تا هر چقدر میخواهم با بیکرانگی آب از دلتنگیهایم بگویم.

برای روزهایی که جسمم تغییر میکند و فکر میکنم دیگر زن نیستم و میترسم؛ توئی که بارها و بارها حس زن بودنم را به تک تک سلولهایم یاد آوری میکنی...
همان مرد وحشی روزهای اولمان میشوی تا یادم نرود که منم شاه بیت غزل زندگی تو.

******************************
آری... 
مردی که برایت فال حافظ میگیرد و تو  حافظیه برایت  نماز اقامه میکند منم
مردی که دیوارهای مسجد الحرام را به احترامت میبوسد منم
مردی که در قنونتش سلامتی تو و شادی روح تو را میخواهد منم
مردی که بعد از نماز صبحش ، بالا سرت می آید و با بوسه ای بر پیشانی ات بیدارت میکند منم...من همان کسی هستم که سالهاست قامت تو را در هنگام اقامه نماز در چادر سپید ، با بهشت معاوضه نکرده است
تو همه معنویتی هستی که در زندگیم توشه بر گرفته ام
عشق تو دروازه ورود من به بیکران الهی بود...بک یا الله من هم تویی
 
بگذار نا محرمان بپندارند من کافرم...کفر و ایمان من تویی
مردی که منتهایش تویی ، منم


برچسب‌ها: تو, زندگی, نماز, دیوار, حرام

تاريخ : 92/02/26 | 22:42 | نویسنده : پژمان |
I heard that your settled down
شنیدم که یه جایی رو واسه موندن پیدا کردی

That you found a girl and your married now
اینکه با دختری آشنا شدی و حالا دیگه با هم ازدواج کردین

I heard that your dreams came true
شنیدم رویاهات به حقیقت پیوستن

Guess she gave you things I didn’t give to you
حدس میزنم چیزایی رو بهت داده که من هیچوقت بهت ندادم

Old friend, why are you so shy
دوست قدیمی، چرا انقدر خجالت میکشی؟

It ain’t like you to hold back or hide from the lie
اصلا بهت نمیاد بخوای عقب بکشی یا از دروغ مخفی شی

I hate to turn up out of the blue uninvited
متنفرم از اینکه بخوام به میل خودم، سرزده و ناگهانی وارد بشم

But I couldn’t stay away, I couldn’t fight it
اما نمیتونستم دور وایستم،و حتی نمیتونستم خودمو درگیرکنم

I hoped you’d see my face & that you’d be reminded
امیدوارم چهرمو دیده باشی و این رو به یادت آورده باشه که…

That for me, it isn’t over
این پایان کاره من نیست

Nevermind, I’ll find someone like you
اشکالی نداره ، یکی مثله تورو پیدا میکنم

I wish nothing but the best for you too
من هیچ ارزویی ندارم فقط بهترین هارو برای تو میخوام

Don’t forget me, I beg, I remember you said
منو از یاد نبر، التماس میکنم ، یادمه که گفتی:

Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead”
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه

Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead, yeah.
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه.آره

You’d know how the time flies.
باید میدونستی زمان چطور میگذره

Only yesterday was the time of our lives.
همین دیروز بود که شروع به زندگی کردیم

We were born and raised in a summery haze.
پا به این دنیا گذاشتیم و در یک غبار تابستانی رشد کردیم

Bound by the surprise of our glory days.
که با شکوه و حیرت روزهای زندگیمونه آمیخته شده

I hate to turn up out of the blue uninvited,
متنفرم از اینکه بخوام به میل خودم، سرزده و ناگهانی وارد بشم

But I couldn’t stay away, I couldn’t fight it.
اما نمیتونستم دور وایستم،و حتی نمیتونستم خودمو درگیر هم کنم

I hoped you’d see my face & that you’d be reminded,
امیدوارم چهرمو دیده باشی و این رو به یادت آورده باشه که…

That for me, it isn’t over yet.
این پایان کاره من نیست

Nevermind, I’ll find someone like you
اشکالی نداره ، یکی مثله تورو پیدا میکنم

I wish nothing but the best for you too
من هیچ ارزویی ندارم فقط بهترین هارو برای تو میخوام

Don’t forget me, I beg, I remember you said
منو از یاد نبر، التماس میکنم ، یادمه که گفتی:

Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead”, yay
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه.آره

Nothing compares, no worries or cares.
هیچ چیز قابل قیاسی،.نگران کننده ای یا چیزی که بخوای مراقبش باشی دیگه نیست

Regret’s and mistakes they’re memories made.
اشتباهات و پشیمونی ها، اینا ساخته های ذهنن

؟Who would have known how bittersweet this would taste
کی میتونست بفهمه که چطور میتونه انقدر تلخ و شیرین(ترکیبی از شادی و غم) باشه

Nevermind, I’ll find someone like you
اشکالی نداره ، یکی مثله تورو پیدا میکنم

I wish nothing but the best for you too
من هیچ ارزویی ندارم فقط بهترین هارو برای تو میخوام

Don’t forget me, I beg, I remember you said
منو از یاد نبر، التماس میکنم ، یادمه که گفتی:

Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead”, yay
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه.آره

Nevermind, I’ll find someone like you
اشکالی نداره ، یکی مثله تورو پیدا میکنم

I wish nothing but the best for you too
من هیچ ارزویی ندارم فقط بهترین هارو برای تو میخوام

Don’t forget me, I beg, I remember you said
منو از یاد نبر، التماس میکنم ، یادمه که گفتی:

Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead”
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه

Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead, yeah
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه.آره



تاريخ : 92/02/26 | 22:41 | نویسنده : پژمان |

تو شب را با بالش خیس از اشك بسر كردن و از ترس اینكه

دلدارت دور از تو چه می كند و دستت را بی هوا به سویش كه دردسترست نیست دراز كردن

وخود را در حفره های تنهایی یافتن را تا حالا حس كرده ای ؟؟؟

تو برای گریه كردن منتظر اشك شدن و بی دوست بودن را با تمام وجود

در یافتن و با حسرتهای بی پایان به امید اینكه روزی شاید

فقط یه جمله محبت آمیز از او بخوانی و بیهودگی این انتظاررا تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟

به كسی دل بستن و دور از شهوت شبها را با موزیك حسرت و ترنم اشك به صبح رساندن

و تك تك امیدهای به یاس تبدیل شده دلت را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟

تو زندگی كردن با روح دوست و شبها را به یاد مهتاب رویش و

ستارگان چشمان دلدارت به صبح رساندن را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟

تونبض و تپش عشق را در رگهای دستانت كه هر لحظه شوق در آغوش گرفتن یارش را دارد

و خود را در تنهایی شب میان گریه های سیاهی شب محصور دیدن را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟

تو به درون وتفكرات عاشقانه برگشتن و سراپا درد عشق بودن و درمان نداشتن را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟

تو تا لحظه ای كه اشك چشمانت خشك نشده گریه كردن و با نگاههای عمیق پر ازحسرت عشق به همه جا نگاه كردن

را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟

تو كسی را كه بیش از همه دوست داری و دستت به آن نمیرسد و بدون حضورش لحظه ای آرام

و قرار نداشتن را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟‌

تو محرم اسرار تنهائیت فقط قلم وكاغذ بودن و چشم به سفیدی كاغذ

و اشك قلم دوختن را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟‌

نمی دانم .....

ولی من تمام آنچه كه گفتم با تمام وجودم احساس كرده ام .

تو هم بنویس دردها و حسرت دور از یار بودنت را به دست چه كسی

درمان خواهی كرد .


برچسب‌ها: عشق, علاقه, تنهایی, حسرت

تاريخ : 92/02/26 | 22:31 | نویسنده : پژمان |
شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم
شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم
شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !
 شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....
شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود
شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد
 شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون :)))
شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم
شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.
شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده
شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...
 شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه
شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم
شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن
شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود
شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن
 شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم
شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!
شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!
 شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن
شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه
شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود
 شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما :))))
شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !
شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!
شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم
شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی
شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!!
شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم
شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها
 شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند
شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم :دی
شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو
شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم
شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن
 شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه
شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...
شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم


برچسب‌ها: شما, یادتون, نمیاد, حرف دل, گذشته ها

تاريخ : 92/02/26 | 22:28 | نویسنده : پژمان |

شب آرزوها و اعمال آن

دانلود

لیله الرغائب یا شب آرزوها فرصتی برای آنهایی است که بهانه ها را به در خانه معبود میبرند و به هر بهایی آمرزش را هدیه میگیرندک


برچسب‌ها: کلیپ, شب اروزها, شب, آرزو

تاريخ : 92/02/26 | 22:27 | نویسنده : پژمان |
وشنبه اول مهر:امروز روز اولی است که من دانشجو شده ام. شماره ی کلاس را از روی برد پیدا کردم. توی کلاس هیچ کس نبود، فقط یک پسر نشسته بود. وقتی پرسیدم «کلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشکیل نمی شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت که یکی دو هفته ی اول که کلاس ها تشکیل نمی شود و خندید.
با اینکه از خندیدنش لجم گرفت، اما فکر کنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسید که ترم یکی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت را باز کند و بیاید خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد نخندد!
***
دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را دیدم از دور به من سلام کرد، من هم جوابش را ندادم. شاید دوباره می خواست از من خواستگاری کند. وارد کلاس که شدم استاد گفت:”دو هفته از کلاس ها گذشته، شما تا حالا کجا بودید؟” یکی از پسرهای کلاس گفت:«لابد ایشان خواب بودن.» من هم اخم کردم. اگر از من خواستگاری کند، هیچ وقت جوابش را نمی دهم چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد طعنه نزند!
***
چهارشنبه:امروز صبح قبل از اینکه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر کوچه کیک و ساندیس گرفتم او هم از من پرسید که دانشگاه چه طور است؟ اما من زیاد جوابش را ندادم. به نظرم می خواست از من خواستگاری کند، اما رویش نشد. اگر چه خواستگاری هم می کرد، من قبول نمی کردم؛ آخر شرط اول من برای ازدواج این است که تحصیلات شوهرم اندازه ی خودم باشد!
***
جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشی را که برداشتم، پسری گفت: خانم میشه مزاحمتون بشم؟ من هم که فهمیدم منظورش چیست اول از سن و درس و کارش پرسیدم و بعد گفتم که قصد ازدواج دارم، اما نمی دانم چی شد یخ کرد و گفت نه و تلفن را قطع کرد. گمانم باورش نمی شد که قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم خجالتی نباشد!
***
سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد می کرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره دیدمش. این دفعه که به مغازه اش بروم می گویم که قصد ازدواج ندارم تا جوان بیچاره از بلاتکلیفی دربیاید، چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم گیر نباشد!
***
سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت که حالا نباید به فکر ازدواج باشم. گفت که می خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتی که او نخواهد ازدواج کند دیگر جواب تلفنش را نمی دهم، بعد هم گوشی را گذاشتم. فکر کنم داشت امتحانم می‌کرد، ولی شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم به من اعتماد داشته باشد!
***
چهارشنبه:امروز یکی از پسرهای سال بالایی که دیرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهی کرد، من هم بخشیدمش. به نظرم می‌خواست از من خواستگاری کند، چون فهمید من چه همسر مهربان و با گذشتی برایش می‌شوم؛ اما من قبول نمی‌کنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم حواسش جمع باشد و به کسی تنه نزند!
***
جمعه: امروز تمام مدت خوابیده بودم؛ حتی به تلفن هم جواب ندادم، آخر باید سرحرفم بایستم. گفته بودم که تا قصد ازدواج نداشته باشد جواب تلفنش را نمی دهم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم مسئولیت پذیر باشد!
***
دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال ۲ تا کیک و ساندیس گرفتم. وقتی گفتم دو تا، بلند پرسید چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هایش که تو هم رفت فهمیدم که غیرتی است. حالا مطمئنم که او نمی تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم غیرتی نباشد، چون این کارها قدیمی شده!
***
پنچ شنبه:  امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع کردم. با او هم ازدواج نمی کنم؛ چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم هی مرا امتحان نکند!
***
دوشنبه:  امروز روز بدی بود. همان پسر سال بالایی شیرینی ازدواجش را پخش کرد. خیلی ناراحت شدم گریه هم کردم ولی حتی اگر به پایم هم بیفتد دیگر با او ازدواج نمی کنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم وفادار باشد!
***
شنبه:  امروز یک پسر بچه توی مغازه ی اصغرآقا بقال بود. اول خیال کردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هی بابا بابا می گفت. دوزاریم افتاد که اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نکردم. آخر شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زن دیگری نداشته باشد!
***
یکشنبه: امروز همان پسری که روز اول دیدمش اومد طرفم. می دانستم که دیر یا زود از من خواستگاری می کند. کمی که من و من کرد، خواست که از طرف او از دوستم “ساناز” خواستگاری کنم و اجازه بگیرم که کمی با او حرف بزند. من هم قبول نکردم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم چشم پاک باشد!
***
ترم آخر :  امروز هیچ کس از من خواستگاری نکرد. من می دانم می ترشم و آخر سر هم مجبور می شم زن اکبرآقا مکانیک بشوم…


برچسب‌ها: عشق, ترشی, ازدواج, خاطره

تاريخ : 92/02/26 | 22:24 | نویسنده : پژمان |

* زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد
 

* شاد بودن تنها انتقامي است که ميتوان از دنيا گرفت ، پس هميشه شاد باش
 

* امروز را براي ابراز احساس به عزيزانت غنمينت بشمار شايد فردا احساس باشد اما عزيزي نباشد
 

* کسي را که اميدوار است هيچگاه نا اميد نکن ، شايد اميد تنها دارائي او باشد
 

* اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه زندگي نباشد صداي آب هرگز زيبا نخواهد شد
 

* هيچ وقت به خدا نگو يه مشکل بزرگ دارم به مشکل بگو من يه خداي بزرگ دارم
 

* بيا لبخند بزنيم بدون انتظار هيچ پاسخي از دنيا
 

* باد مي وزد ميتواني در مقابلش هم ديوار بسازي ، هم آسياب بادي تصميم با تو است

* دوست داشتن بهترين شکل مالکيت و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن است
 

* خوب گوش کردن را ياد بگيريم گاه فرصتها بسيار آهسته در ميزنند
 

* وقتي از شادي به هوا ميپري ، مواظب باش کسي زمين رو از زير پاهات نکشه
 

* مهم بودن خوبه ولي خوب بودن خيلي مهم تره
 

* فراموش نکن قطاري که ار ريل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد ولي راه به جائي نخواهد برد

* اگر در کاري موفق شوي ، دوستان دروغين و دشمنان واقعي بدست خواهي آورد
 

* زندگي کتابي است پر ماجرا ، هيچگاه آن را به خاطر يک ورقش دور نينداز
 

* مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دريا بي قرارت باشند
 

* جائي در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چيز هست
 

* يک دوست وفادار تجسم حقيقي از جنس آسماني هاست که اگر پيدا کردي قدرش را بدان
 

* فکر کردن به گذشته ، مانند دويدن به دنبال باد است
 

* آدمي ساخته افکار خويش است، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن مي انديشد
 

* براي روز هاي باراني سايه باني بايد ساخت براي روزهاي پيري اندوخته اي بايد داشت
 

* براي آنان که مفهوم پرواز را نميفهمند، هر چه بيشتر اوج بگيري کوچکتر ميشوي
 

* فرق است بين دوست داشتن و داشتن دوست دوست داشتن امري لحظه ايست ولي داشتن دوست استمرار لحظه هاي دوست داشتن است
 

* اگر روزي عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خيال اينکه زيادي داريم فروشنده خواهيم بود
 

* علف هرز چيه؟؟! گياهي که هنوز فوايدش کشف نشده
 

* زنان هوشيارتر از آن هستن که مردانگي خود را به همسران خود نشان بدهند
 

* تاريک ترين ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشيد است پس هميشه اميد داشته باش
 

* چه خوب مي شد اگر ، اطلاعات را با عقل اشتباه نمي گرفتيم و عشق را با هوس و حلال را با حرام و دنيا را با عقبي و رحمان را با شيطان


برچسب‌ها: جالب, عاشقانه, حرف دل, داستان عاشقانه, دوست داشتن

تاريخ : 92/02/25 | 14:16 | نویسنده : پژمان |

یارو زبونش می گرفته، می ره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟
 
کارمند داروخونه می گه: دیب دیگه چیه؟



یارو جواب می ده: دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.
کارمنده می گه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟
یارو می گه: بابا دیب، دیب!
طرف می‌بینه نمی فهمه، می ره به رئیس داروخونه می گه.
اون میآد ‌می پرسه: چی می‌خوای عزیزم؟
یارو می گه: دیب!
رئیس می پرسه: دیب دیگه چیه؟
یارو می گه: بابا دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ‌ورش دیب داره.
رئیس داروخونه می گه: تو مطمئنی که اسمش دیبه؟
یارو می گه: آره بابا. خودم دائم مصرف دارم. شما نمی‌دونید دیب چیه؟
رئیس هم هر کاری می‌کنه، نمی تونه سر در بیاره و کلافه می شه...
یکی از کارمندای داروخونه میآد جلو و می گه: یکی از بچه‌های داروخونه مثل همین آقا زبونش می‌گیره. فکر کنم بفهمه این چی می‌خواد. اما الان شیفتش نیست.
رئیس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع برش داره بیارتش.
می‌رن اون کارمنده رو میارن. وقتی می رسه، از یارو می‌پرسه: چی می خوای؟
یارو می گه: دیب!
کارمنده می گه: دیب؟
یارو: آره.
کارمنه می گه: که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره؟
یارو: آره.
کارمند: داریم! چطور نفهمیدن تو چی می خوای؟!
همه خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یارو چی می خواد. کارمنده سریع می ره توی انبار و دیب رو میذاره توی یه كيسه  نايلون مشکی و میاره می ده به یارو و اونم می ره پی کارش.
همه جمع می شن دور اون کارمند و با کنجکاوی می‌پرسن: چی می‌خواست این؟
کارمنده می گه: دیب!
می‌پرسن: دیب؟ دیب دیگه چیه؟
می گه: بابا همون که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره!
رئیس شاکی می شه و می گه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟
کارمنده می گه: تموم شد. آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!!!
 
دلم خنك شد، آخر نفهمیدی دیب چیه
 



تاريخ : 92/02/25 | 14:15 | نویسنده : پژمان |

لوئيجي دلاپانته تفنگ شکاري همسايشان را قرض گرفت تا به شکار برود تا شايد با شکاري خانواده ? نفره

گرسنه خود را سير کند. از اين جمع پسر ?? ساله او آندره آ گفته بود که حاضر است گرسنه بماند و بميرد ولي

از گوشت حيوان شکار شده نخورد و اين عقيده خود را ديشب به پدرش گفته بود . ولي لوئيجي چاره اي ديگر

نداشت. از ميان انبوه درختان جنگل ، رنگ خوشرنگ قهوه اي گوزني را ديد و گوشه اي کوچک از شاخ سفيد او

را . پس بيدرنگ نشانه گرفت و شليک کرد و مطمئن از اينکه شکار را زده سگ پشمالو و تنبل خودش به اسم

کاتي را باز کرد تا محل شکار را پيدا کند . بدنبال سگش راه افتاد نزديک محل که شد، قطرات خون را ديد و

نزديک و نزديکتر … اما سگش ديگر جلوتر نمي رفت و لوئيجي از ترس اينکه مبادا اشتباها گراز يا خرسي را

زخمي کرده و اين دو حيوان اگر زخمي شوند بسيار خطرناکند همانجا ماند تا اينکه صداي ناله اي شنيد صداي

انساني زخمي . با شتاب جلوتر رفت و پسرش آندره آ را نيمه جان يافت با کت بلندش به همان رنگ قهوه اي

رنگ و کاغذي خون آلود در دستش . پدر و پسر فرصت رد وبدل کردن حرفي را پيدا نکردند و آندره آ در دم جان

سپرد . پسر انگار فقط مي خواست فقط يکبار ديگر چهره پدر را ببيند . پس از لحظاتي حزن آلود و معلوم لوئيجي

کاغذ را از دست پسرش گرفت . کاغذي رسمي از روزنامه کوريره دلا سرا بدين مضمون جناب آقاي لوئيجي

دلاپانته نظر به اينکه داستان گوزن سرزمين من پسر شما آندره آ در جشنواره داستان نويسي ناحيه ميلان حائز

رتبه اول شده و جايزه ????? يورويي اين مسابقه را از آن خود کرده خواهشمند است جهت دريافت جايزه به

همراه آندره آ در سوم ژوئن در سالن روزنامه در ميلان حضور بهم رسانيد در ضمن بليطهاي رفت و برگشت براي

شما فرستاده شده است . در ضمن در کنار داستان زيباي پسرتان نامه اي هم بود از وضع بسيار بد مادي

خانواده شما که اين روزنامه افتخار دارد تا شما را براي دفتر پذيرش آگهي اين روزنامه در جنوا استخدام نمايد با

شرط اينکه تمامي داستانهاي آندره آ تا سن بيست سالگي در انحصار روزنامه براي چاپ باشد .



تاريخ : 92/02/25 | 14:12 | نویسنده : پژمان |

لامصب ببین چی میگه...؟!

 سه جوان بودند که به کشوری مسافرت کردند و هیچ خانه ای نیافتند مگر یک آپارتمان،

آن هم در طبقه ی ۷۵ ام.

آن ها در این طبقه اقامت کردند. مسئول پذیرش به ایشان گفت: سیستم ما، مثل سیستم شما نیست؛ به

آسانسورها برنامه ای داده شده تا در ساعت ۱۰ شب بسته شوند. اگر هم قفل شوند هیچ نیرویی نمی تواند

آن ها را باز کند. فهمیدید؟!

گفتند: بله! فهمیدیم.

روز اول…. برای گردش به بیرون رفتند و قبل از ساعت ۱۰، در خانه ی خود بودند. روز دوم تا ساعت ده و پنج

دقیقه دیر کردند. آن ها با حداکثر سرعت خود آمدند اما ای وای که …!! آسانسور ها قفل شده اند! آنها

التماس نمودند، حتی نزدیک بود گریه کنند! اما فایده ای نداشت… پس تصمیم گرفتند از پله ها بالا بروند!

… یکی از آن ها گفت: من پیشنهاد می کنم هر کدام از ما داستانی بگوید؛ داستانی که ۲۵ طبقه طول

بکشد…همین طور تا نفر سوم، تا این که به آپارتمانمان برسیم.

گفتند: توکل کن بر خدا و تو شروع کن… گفت: من لطیفه هایی برای شما می گویم که شکمتان را از شدت

خنده، پاره پاره کند! گفتند: خیلی خوب! … و واقعا همین طور هم شد. او برایشان گفت و گفت تا این که مانند

دیوانه ها شده بودند و ساختمان از خنده هایشان به لرزه در آمده بود. سپس نوبت دومی رسید. او گفت: من 

داستان هایی برایتان دارم ولی کمی جدی است… آن ها قبول کردند… پس ۲۵ طبقه ی دیگر، با این داستان

ها همراه شدند.

اما سومی گفت: من داستانی به جز داستان های مشقت و همّ و غم نمی دانم… در ضمن به اندازه ی کافی

داستان طنز شنیده اید. گفتند: بگو ما بسیار مشتاقیم که بخوانیم.

پس شروع کرد داستان هایی برایشان گفت که پر از مشقت ها بود؛ داستان هایی که زندگی پادشاهان را هم

سیاه می کرد. وقتی به در آپاتمان رسیدند بسیار خسته بودند… او (سومی) رو کرد به آن ها و گفت: و اما

قصه ی آخری؛ -که بدترین قصه ی مشقت بارِ زندگیِ من به حساب می آید- این است که ما کلید اتاقمان را نزد

مسئول پذیرش در طبقه ی هم کف فراموش کرده ایم… پس غش کردند.


برچسب‌ها: داستان, زندگی, عشق, همسر, علاقه

تاريخ : 92/02/25 | 14:11 | نویسنده : پژمان |

مردی به پدر همسرش گفت دیگران شما را بخاطر زندگی زناشوئی موفقی که دارید تحسین می کنند،

ممکن است راز این موفقیت را به من بگوئید؟

پدر با لبخند پاسخ داد: هرگز همسرت را بخاطر کوتاهی هایش یا اشتباهی که کرده مورد انتقاد قرار نده.

همواره این فکر را در یاد داشته باش که او بخاطر کوتاهی ها و نقاط ضعفی که دارد نتوانسته شوهری

بهتر از تو پیدا کند.

نتیجه:

همه ما انتظار داریم که دوستمان بدارند و به ما احترام بگذارند. بسیاری از مردم می ترسند وجهه خود را

از دست بدهند. بطور کلی، وقتی شخصی مرتکب اشتباهی می شود به دنبال کسی می گردد تا تقصیر

را به گردن او بیندازد. این آغاز نبرد است. ما باید همیشه به یاد داشته باشیم که وقتی انگشتمان را

بطرف کسی نشانه می رویم چهار انگشت دیگر، خود ما را نشانه گرفته اند.

اگر ما دیگران را ببخشیم، دیگران هم از خطای ما چشم پوشی می کنند.



تاريخ : 92/02/25 | 14:8 | نویسنده : پژمان |

تلفن زنگ زد و خانم تلفنچی گوشی را برداشت و گفت : “واحد خدمات عمومی، بفرمائید.”

شخصی که تلفن کرده بود ساکت باقی ماند. خانم تلفنچی دوباره گفت : “واحد خدمات عمومی،

بفرمائید.” اما جوابی نیامد و وقتی می خواست گوشی را بگذارد صدای زنی را شنید که گفت : “آه، پس

آنجا واحد خدمات عمومی است. معذرت می خواهم، من این شماره را در جیب شوهرم پیدا کردم اما

نمی دانستم مال چه کسی است”

فکرش را بکنید که اگر تلفنچی بجای گفتن “واحد خدمات عمومی” گفته بود “الو” چه اتفاقی می افتاد!

نتیجه:

در هر رابطه ای اعتماد بسیار با اهمیت است. وقتی اعتماد از بین برود رابطه به پایان خواهد رسید .

فقدان اعتماد به سوء ظن می انجامد، سوء ظن باعث خشم و عصبانیت میشود ، خشم باعث دشمنی

می شود و این دشمنی منجر به جدائی.




تاريخ : 92/02/25 | 14:8 | نویسنده : پژمان |

عجب اولادی...؟!

مرد صیادی سه دختر داشت و هر روز یکی از آنها رو با خودش به کنار رودخانه میبرد تا در صید بهش کمک کنند

و شب هنگام با سبدی پر از ماهی برمیگشت .

در حالی که در یکی از روزها صیاد با دخترانش غذا میخورد . بهشون گفت : ماهی تنها زمانی در تور صیاد

میوفته که از ذکر خدا غافل بشه !

یکی از دختران گفت : آیا بجز انسان کسی به ذکر و تسبیح خداوند میپردازه ؟

صیاد : همانا همه مخلوقات خداوند به ذکر خداوند میپردازه ، و به این امر ایمان دارند که او خالق آنهاست .

دختر از حرف پدرش تعجب کرد و گفت : ولی ما صدای تسبیح اونا رو نمیشنویم ؟!

پدر تبسمی کرد و گفت : هر کدام از مخلوقات خداوند زبانی دارند که بوسیله آن بتونند با هم جنسشون ارتباط

برقرار کنند و با همان نیز به ذکر خداوند میپردازند.

و خداوند بر همه چیز قادر و تواناست .

فردا هنگامی که نوبت لیلی شد تا با پدرش به رودخانه بره ، تصمیم گرفت کار خاصی انجام بده

پدر به کنار رودخانه رسید ،و شروع به صید کرد، در حالیکه دعا میکرد خداوند به اونها روزی بده .. و هر بار

ماهی بزرگی میگرفت دختر کوچکش لیلی ماهی رو به آب بر میگردوند !!

نزدیک غروب بود ، و پدرش قصد بازگشت به خونه رو داشت . به سبد نگاهی کرد و دید خالیه ! در حالیکه

بشدت تعجب کرده بود گفت :

ماهی ها کجاست - لیلی - چیکارشون کردی ؟

ليلى: اونارو به رودخونه برگردوندم .

پدر : چطور اینکارو کردی ، تو که دیدی چقدر برای بدست آوردنشون زحمت کشیدیم !؟

ليلى: پدر دیروز شنیدم که میگفتی : " ماهی تنها زمانی در تور صیاد میوفته که از ذکر خدا غافل بشه ! " 

منم دوست نداشتم چیزی که خدا رو ذکر نمیکنه وارد خانه مان بشه 

صیاد در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت : آری دخترم تو راست میگی .

و با سبد خالی به منزل برگشت!!؟

در اون روز امیر شهر در حال بازرسی احوال مردم بود ، زمانیکه به در خانه صیاد رسید احساس تشنگی کرد ،

درب منزل رو زد ، و ازشون خواست قدری آب بهش بدهند ..

خواهر لیلی آب رو به امیر داد ، امیر از آب نوشید ، خدا رو شکر کرد، سپس کیسه ای پر از سکه بهشون داد و

گفت :

دخترم این هدیه ای از طرف من به شماست ..

و امیر به راهش ادامه داد .. خواهر لیلی در رو بست ، و داشت از خوشحالی پرواز میکرد، 

مادر گفت:خداوند نعمتی بهتر از ماهی ها به ما ارزانی داشت!

ولیکن لیلی گریه میکرد ، و در این شادی با اونا همراه نشد . پس همگی تعجب کردند ، پدرش گفت :چه چیزی

باعث شده گریه کنی -؟

ليلى: پدر جان این مخلوق خداوند انسان به ما نگاهی انداخت - در حالیکه از ما راضی بود - پس بدانچه او به ما

عطا کرد خشنود و راضی گشتیم ، حال بدین فکر کن اگر خالق این انسان به ما نظر کند در حالیکه از ما

راضیست ... |؟

پدر از صحبت دخترش بیش از دینارهای بدست آمده خوشحال شد و گفت :

بی شک حمد سو ستایش از آن خداست که در منزل من شخصی را قرار داد تا ما را به یاد فضل و بزرگی او

بیاندازد



تاريخ : 92/02/25 | 14:7 | نویسنده : پژمان |

کاش همه مثل این بچه ها فکر میکردن تا...؟!

یک انسان شناس به تعدادی از بچه های آفریقایی یک بازی را پیشنهاد کرد. او سبدی از میوه را در نزدیکی یک

درخت گذاشت و گفت هر کسی که زودتر به آن برسد آن میوه های خوشمزه را برنده می شود.

 هنگامی که او فرمان دویدن را داد ، تمامی بچه ها دستان یکدیگر را گرفتند و با یکدیگر دویده و در کنار درخت

خوشحال نشستند. انسان شناس که از این رفتار متعجب شده بود از آنها پرسید چرا اینگونه عمل کردید در

حالیکه هر کدام از شما می توانست به تنهایی همه میوه ها را برنده شود. آنها گفتند: آبونتو (UBUNTU) ،

یعنی چگونه یکی از ما می تونه خوشحال باشه در حالیکه دیگران ناراحت اند. (آبونتو در فرهنگ ژوسا یعنی من

هستم چون ما هستیم.)



تاريخ : 92/02/25 | 14:7 | نویسنده : پژمان |
اینم آخر عاقبت شک کردن بیخود یه زن به همسرش...؟!

زنه ديروقت به خونه رسيد آهسته كليد رو انداخت و درو باز كرد و يكسر به اتاق خواب سر زد

ناگهان بجاي يك جفت پا دو جفت پا داخل رختخواب ديد

بلافاصله رفت و چوب گلف شوهرش رو برداشت و تا جايي كه ميخوردند ان دو را با چوب زد و خونين و مالي

كرد.

بعد با حرص بطرف آشپزخانه رفت تا آبي بخورد با كمال تعجب شوهرش را ديد كه در آشپزخانه نشسته است.


شوهرش گفت سلام عزيزم!

پدر و مادرت سر شب از شهرشون به ديدن ما اومده بودند چون خسته بودند بهشان اجازه دادم تو رختخواب ما

استراحت كنند


راستي بهشون سلام كردي؟؟؟؟؟؟



تاريخ : 92/02/25 | 14:6 | نویسنده : پژمان |
در سال ۱۹۸۹ زمین لرزه هشت و دو ریشتر بیشتر مناطق آمریکا را با خاک یکسان کرد و در کمتر از چند دقیقه بیش از سی هزار کشته بر جای گذاشت.در این میان پدری دیوانه وار به سوی مدرسه پسرش می دوید اما با دیدن ساختمان ویران شده مدرسه شوکه شد . با دیدن این منظره دلخراش یاد قولی که به پسرش داده بود افتاد: پسرم هر اتفاقی برایت بیفتد من همیشه پیش تو خواهم بود و اشک از چشمانش سرازیر شد.
با وجود توده آوار و انبوه ویرانی ها کمک به افراد زیر آوار نا ممکن به نظر میرسید اما او هر لحظه تعهد خود به پسرش را به خاطر می آورد.
او دقیقا روی مسیری که هر صبح به همراه پسرش به سوی کلاس او می پیمودند تمرکز کرد و با به خاطر آوردن محل کلاس به آنجا شتافته و با عجله شروع به کندن کرد.دیگر والدین در حال ناله و زاری بودندو او را ملامت می کردند که کار بی فایده ای انجام میدهد.ماموران آتش نشانی و پلیس نیز سعی کردند او را منصرف کنند اما پاسخ او تنها یک جمله بود:آیا قصد کمک به مرا دارید یا باید تنها تلاش کنم؟؟؟
هشت ساعت به کندن ادامه داد.دوازده ساعت…بیست و چهار ساعت…سی و شش ساعت و بالاخره در سی و هشتمین ساعت سنگ بزرگی را عقب کشیده و صدای پسرش را شنید فریاد زد پسرم!جواب شنید :
پدر من اینجا هستم.پدر من به بچه ها گفتم نگران نباشید پدرم حتما ما را نجات خواهد داد.پدر شما به قولتان عمل کردید.
پدر پرسید وضع آنجا چطور است؟؟
ما ۱۴ نفر هستیم ما زخمی گرسنه و تشنه ایم.وقتی ساختمان فرو ریخت یک قطعه مثلثی شکل ایجاد شد که باعث نجات ما شد.پسرم بیا بیرون. نه پدر اجازه بدهید اول بقیه بیرون بیایند من مطمئن هستم شما مرا بیرون می آوریدو هر اتفاقی بیفتد به خاطر من آنجا خواهید ماند.



تاريخ : 92/02/25 | 14:5 | نویسنده : پژمان |

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! 
کمی حوصله کنید تا براتون تعریف کنم : 
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! 
زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم 
یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید.... 
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! 
اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و.... 
دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم ! 
نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! 
البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم! 
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ، اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونور خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره... 
دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟! 
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! 
کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، توان بیان رو ازم گرفته بود! 
و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد! 
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... 
اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! 
حتی بهم آدامس هم نفروخت! 
هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبم مونده ! چه قدرتمند بود!!! 
مواظب باشید با کی درگیر میشید! 
ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید!



تاريخ : 92/02/25 | 14:5 | نویسنده : پژمان |

ضرب المثل های بروز شده ی ایرانی!

بیفستراگانوفه خالته، بخوری پاته نخوری پاته! 
 
موش تو سوراخ نمی رفت ساید بای ساید به دمبش می بست! 
 
آب در "آب سرد کن” و ما تشنه لبان می گردیم! 
 
آب که سر بالا میره، قورباغه "هوی متال” میخونه!!! 
 
پرادو سواری دولا دولا نمیشه! 
 
نابرده رنج گنج میسر نمی شود — مزد آن گرفت جان برادر که کلاه برداری کرد 
 
اسکانیا(scania) بیار باقالی بار کن! 
 
گر صبر کنی ز قوره، لوپ لوپ سازی! 
 
پاتو از پارکتت درازتر نکن! 
 
هری پاتر آخرش خوشه! 
 
قربون بند کیفتم، تا کارت سوخت داری رفیقتم! 
 
گیرم پاپی تو بود فاضل — از فضل پاپی تو را چه حاصل 
 
ندیدیم اورانیم ولی دیدیم دست مردم! 
 
ادکلن آن است که خود ببوید — نه آنکه فروشنده بگوید 
 
ماکرو ویو به ماکرو ویو می گه روت سیاه! 
 
بزک نمیر بهار میاد آناناس با خیار درختی میاد! 
 
یا منچستریه منچستری یا رُمیه رُمی(AS Rom) 
 
سرش بوی پیتزا ی سبزیجات میده!!! 
 
آنتی بیوتیک بعد از مرگ سهراب!




تاريخ : 92/02/25 | 14:2 | نویسنده : پژمان |

فروردین : یا روز میمیرند یا شب.

اردیبهشت : نه تنها قادر به پرداخت اجاره خانه خود نمی شوند بلکه از صاحبخانه خود پول دستی هم می گیرند.

خرداد : کارت تلفن تغلبی نصیبشان میشود.

تیر : به دلیل سوراخ بودن جیبشان ۲۴۰ تومان از دست میدهند.

مرداد : دچار یک خود درگیری عجیب می شوند.

شهریور : کلید های خانه را گم می کنند.

مهر : به یک مسافرت خارجی می روند البته در خواب.

آبان : چک هایشان برگشت می خورد البته در بیداری.

آذر : لامپ تصویر تلویزیونشان می سوزد.

دی : در حالی که سوار اتوبوس هستند یکی از هم کلاسیهای خود را سوار بر ماکسیما می بینند.

بهمن : همه دنیا روز تولدش را فراموش می کنند.

اسفند : جوهر خودکارشان بر پیراهنشان پس میدهد تا بیش تر از همیشه تابلو شوند



تاريخ : 92/02/25 | 14:2 | نویسنده : پژمان |

یکی از فانتزیام اینه که یکی از شلوارهای قدیمیمو برای شستن ببرم توی حموم بعد همینجور که دارم جیباشو چک میکنم که چیزی توش نباشه بصورت ناباورانه ای از قسمت فوقانی جیب پشت شلوار یه مغز پسته از قدیم ( دوره کیلویی ۱۰۰۰۰ تومان ) بیافته و غلتان غلتان روی زمین و در حال حرکت بگیرم و بردارمش و قبل اینکه کسی بخواد منو بعنوان محتکر لو بده مثل یه حبه بندازمش بالا و همینجور مِلَچ مُلوچ کنان در افق محو بشم

 

یکی از فانتزی هام اینکه

 

امریکایی ها توفکر اینن که برن مریخ،
ما ایرانیا نهایت فکرمون اینه که تو فانتزیامون بریم تو افق محو بشیم 
به سلامتی ما ایرانیا !

 

یکی از فانتزی هام اینکه

 

یکی از فانتزیام اینه که اون دسته ای که تیریپ خفن روشنفکری برمیدارن و میگن باید به هر عقیده ای احترام گذاشت رو بندازم وسط یه قبیله تو اعماق جنگل آمازون که اعتقاد دارن غریبه هارو باید خورد !
تا نسلشون برای همیشه محو بشه . ببینم همچنان نظرشون همونه !:|

 

یکی از فانتزی هام اینکه

 

یکی از فانتزیام اینه که بعد ها پسرم بهم بگه بابا ۵۰ هزار تومان بهم پول میدی ! :|
منم بگم چی ۴۰ هزار تومان ؟
۳۰ هزار تومان می خوای چی کارش کنی عاخه ؟
بچه های مردم روزی ۲۰ هزار تومان می گیرن با همون ۱۰ هزار تومن کنار میان ، اونوقت تو ۵ هزار تومان از من می خوای ؟
بابای من ۴ هزار تومان به من نمی داد که من بخوام ۳ هزار تومان به تو بدم !
بیا حالا این دو هزار تومان تومن رو بگیر !
بعد پسرم نگاه کنه ببینه بهش هزاری دادم ! 
بره همون افق خونه مجردی رفیقاش ! والا

 

یکی از فانتزی هام اینکه

 

یکی از فانتزی هام اینه که
یه دفعه یه فانتزی بنویسم بعد یکی از کارگردان های هالیود ( بر حسب اتفاق پارسی هم بدونه ) بیاد و بگه من از این فانتزی شما خیلی خوشم اومده میخوام اونو یه فیلم کنم و این داستان شما رو ۲ میلیون دلار خریدارم !
منم با غرور کامل قبول کنم و اونم ۲ میلیون دلار رو بده به من و فیلمش فروش بالای کنه بعدش همه ی کارگردان های دیگه هم برای داستان فیلم هاشون بیان سراغ من ولی دیگه حیف دیرر شده چون من با اون دو میلیون دلار یه پراید ، ۳۰ کیلو پسته ، یه گوشی از اونایی که راحت از جیب در میاد و یه بلیط به افق خریدم و رفتم تو ویلای افقم زندگی میکنم و جواب هیچ کسم نمیدم ، حتی شما دوست عزیز

 

یکی از فانتزی هام اینکه

 

یکی از فانتزیام اینه که یه شب خونه نرم !
بعد فرداش بابام پرسید کجا بودی ؟
بگم پیش یکی از دوستام !
مامانم به ۱۰ تا از دوستام زنگ بزنه و ۸ تاشون بگن این جا بوده !
دوتاشونم بگن هنوز اینجاس ! :|
بابام = :|
بعد بگم اونجارو نیگا بابا !
تا حواسش پرت شدن برم تو افق محو شم

 

یکی از فانتزی هام اینکه

 

یکی از فانتزیام اینه شب عروسیم توی مراسم عروسی یه دفعه پاشم میکروفن رو از خواننده بگیرم شروع کنم به خوندن !
عروس و نیگاه کن چشای آبی شو ، اون مال من شد به پسر عالی شد 
بعد عروس از خجالت بره تو افق محو شه ، منم برم هر چی بگردم پیداش نکنم :(
بعد از خدا تشکر کنم که دوباره بهم یه فرصت دیگه داد تا به زندگی برگردم و اسیر اشتباه نشدم



تاريخ : 92/02/25 | 13:51 | نویسنده : پژمان |

روی ظاهر و قیافه آدمها قضاوت نکنید

چیزی که توی مردم خارج از کشور ـ چه زن چه مرد ـ خیلی جالبه، سادگی پوشش و سر و وضعشونه.
اصلا از وضع ظاهر و لباس و یا حتی رفتارشون نمی شه تشخیص داد اونا چه کارن و یا مثلا چقدر در آمد دارن.

بر خلاف مملکت خودمون، تا یارو یه کم پول دار میشه یا یه کم مدرک تحصیلیش میره بالا
یه قیافه ای به خودش می گیره یا ماشینهای آنچنانی و لباسهای مارک دار می پوشه که به مردم بگه من چقدر پول دار و ثروت مندم.

بر عکس اونور، یکی رو می بینی شلوارک پوشیده با یه تی شرت یه آدامس هم انداخته گوشه دهنش یه کوله پشتی هم رو کولشه با دوچرخه میاد سر کار تو آسانسور ام در حالی که هدفون گوششه یه سری برات تکون میده پیش خودت می گی این حتما نظافت چیه بعد میفهمی یارو جراح قلبه !!

 

یا اینکه تو مترو یکی که صورتش رو اصلاح نکرده با کاپیشن مشکی که زیپشم از سرما کشیده بالا ،با یه کلاه بافتنی رو سرش و یه نایلون تو دستش نشسته داره میره سر کار، یکی هم مث من پیش خودش میگه خوب این بابا یا دربونه یا آبدارچی (البته اونور اصلا آبدارچی نداره!)
بعد معلوم میشه طرف سرگئی برین موسس شرکت گوگل، ۲۴ امین ثروتمند جهان با حدود ۲۰ میلیارد دلار ثروت صاحب یه بوئینگ ۷۶۷ و تنها عینک اش که به چشم داره و هنوز البته به بازار عرضه نشده “گوگل گلاس” کلی می ارزه.

[ جمعه چهارم اسفند 1391 ] [ 9:44 ] [ حسین ]



تاريخ : 92/02/25 | 13:49 | نویسنده : پژمان |
ساختن يک زندگي معمولي براي کارمندان آرزويي است که رسيدن به آن با صرفه جويي و پس انداز چندين سال زمان مي برد، در اين ميان داشتن حداقل هايي مانند خانه و ماشين يکي از ملزومات ساختن اين زندگي معمولي است. 

بين اين دو گزينه خريدن خانه معمولا سال ها و حتي در بسياري موارد تا رسيدن سن بازنشستگي طول مي کشد اما در اين چند سال اخير به لطف شرکت هاي خودروسازي داخل و توليد ماشين هاي ارزان قيمتي مانند پرايد و در کنار آن پرداخت وام هاي متفاوت خودرو کارمندان به راحتي مي توانستند ماشين دار شوند. اما اين روزها با قيمت هاي غيرمنطقي و نجومي در بازار خودرو مي توان گفت داشتن ماشين هم مانند خريدن خانه براي کارمندان تبديل به يک روياي دور شده است. يک کارمند ساده را در نظر بگيريد که در ماه 700 هزار تومان درآمد دارد اگر فرض را بر اين بگيريم که اين فرد در طول ماه حتي يک هزار توماني از حقوقش را خرج نکند يعني اجاره خانه ندهد، براي فرزندش لباس نخرد و خرج تحصيلش را ندهد، خبري از پس انداز نباشد و کل خانواده به عنوان غذا هوا بخورند فکر مي کنيد چه قدر زمان مي برد تا اين کارمند بتواند يکي از ارزانترين خودروهاي ايراني يعني پرايد را داشته باشد؟

با يک حساب و کتاب سرانگشتي مشخص مي شود که 24 ماه يعني 2 سال طول مي کشد تا يک کارمند ساده با حقوق ماهي 700 هزار تومان صاحب يک پرايد که اين روزها 17 ميليون تومان است شود! اين در حالي است که پرايد جزو يکي از ارزانترين خودروهاي ايراني است که کيفيت مناسبي ندارد و اگر اين کارمند بخواهد يک ماشين ديگر بخرد بايد براي سمند ال ايکس که حدود قيمتش اين روزها 26ميليون تومان است 37 ماه، براي ال نود که 35 ميليون تومان است 50 ماه، براي پژو 206 تيپ دو که 37 ميليون تومان قيمت دارد حدود 53 ماه و براي مگان به عنوان يک خودروي لوکس که در بازار ماشين هاي گران قيمت در ايران با قيمت 75 ميليون تومان شايد ارزان ترين نوع باشد 107 ماه يعني نزديک به 9 سال صبر کند. کارمند ديگري که حقوقش از سطح معمول بالاتر است و در ماه يک ميليون و نيم درآمد دارد وضعش براي خريد ماشين از دو گروه ديگر بيشتر است، اين کارمند اگر تمام حقوقش را براي خريد ماشين کنار بگذارد براي پرايد 131 بايد 11 ماه، سمند ال ايکس 24 ماه، ال نود 23 ماه، 206 تيپ 2 نزديک به 2 سال و مگان 50 ماه صبر کند. 

اين در حالي است که پرايد تا پيش از اين به عنوان تنها ماشيني شناخته مي شد که با وجود کيفيت بد به دليل قيمت مناسب تقريبا تمام طبقات جامعه توانايي خريد آن را داشتند و يا پژو 206 به عنوان يکي از معدود خودروهاي لوکسي شناخته مي شد که طبقه متوسط توانايي خريد آن را داشت اما اين روزها تمام اين روياها نقش بر آب شده اند. حالا بماند خودروهاي لوکس و گران قيمت خارجي که در ايران توليد نمي شوند و با توجه به نوسانات قيمت دلار هر روز يک قيمت نجومي و عجيب و غريب پيدا مي کنند و شايد يک کارمند ساده براي خريدن يکي از اين ماشين ها بايد چيزي نزديک به 700 ماه منتظر بماند تا صاحب يکي از آنها شود البته به اين شرط که در تمام اين مدت نه غذا بخورد، نه اجاره خانه و کرايه تاکسي بدهد و تمام حقوق 700 هزار توماني اش را پس انداز کند.همه اينها در حالي است که با وجود اينکه حقوق يک کارمند 8 سال پيش تفاوت آن چناني با درآمد الانش نداشت خريدن ماشين بسيار آسان تر به نظر مي رسيد چرا که در سال 1383 پرايد را با 6 ميليون تومان، بالاترين مدل پژو 206 را با 12 ميليون تومان، سمند را با 11 ميليون تومان و يک پيکان را تنها با 5 ميليون تومان مي شد خريد که به اين معناست که کارمندي با حقوق ماهي 500 هزار تومان تنها با حقوق يک سالش مي توانست صاحب يک پرايد صفر شود که تازه آن زمان جزو خودروهاي خوب محسوب مي شد!البته با توجه به اينکه تغيير قيمت خودرو از امروز آغاز شده است انتظار مي رود اين انتظارها تغييرات جزئي پيدا کنند اما اين تغييرات قطعا دردي از طبقه کارمند جامعه کم نمي کنند.



تاريخ : 92/02/25 | 13:42 | نویسنده : پژمان |

و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.  موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد.  در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. ازبس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و “نوش جان، گوارای وجود” می‏گفت.  نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، “مادر بنوش.” گفت:
” پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم.”

و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسوولیت منزل بر شانه او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد.وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چون که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:
” من نیازی به محبّت کسی ندارم…”

و این پنجمین دروغ او بود.

درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسوولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفه من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:
” پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازه کافی درآمد دارم.”

و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقای رتبه یافتم. یک شرکت خارجی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رییس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می ‏رفتم.  با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی ‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:
” فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم.”

و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.  به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم.  دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همه اعضای درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:
” گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم.”

و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.
این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگی‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.
این سخن را با کسانی می‎گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.
مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.




تاريخ : 92/02/25 | 13:38 | نویسنده : پژمان |

شهریار سیکل دوم متوسطه را به پایان رسانده و به اصرار پدر در رشته طب دارالفنون ثبت نام کرده بود به کمک ابوالقاسم شهیار اتاقی در محل سرچشمه اجاره کرد که به مدرسه نزدیک باشد صاحبخانه امیر لشکر عبدالله خان طهماسبی بود شهریار در این خانه با افراد زیادی اشنا میشد که یکی از ان افراد سرهنگ ارتش بود که البته ایشان اهل ذوق و هنر هم بود و هنگامی که از طبع شعر شهریار مطلع شد به او علاقه پیدا کرد و پس از انکه از رشته تحصیلی شهریار با خبر شد علاقه اش به او دو چندان شد و از او خواست در خانه به دخترش درس بدهد و شهریار پذیرفت

شهریار در اتاق خانه سرهنگ منتظر بود پس از چند لحظه دختری زیبا با قامتی بلند وارد اتاق شد و سلام کرد . شهریار سرش را بلند کرد ناگهان تمام بدنش خشک شد چشمانش از تعجب گرد شد همان دختری بود که در رویاهای خود دیده بود دختر که از رفتار شهریار تعجب کرده بود ارام روی صندلی نشست . دست و پای شهریار می لرزید . قلم در دستش بلند نمی شد سرش را پایین انداخت و با صدای ارامی به دختر درس میداد .

جلسات تکرار میشد و شهریار هنوز اسم دختر را نمیدانست ولی در خیالاتش او را پری مینامید . جلسات روز به روز تکرار میشد و شهریار بیشتر عاشق پری میشد یک روز وقتی وارد حیاط خانه سرهنگ شد پشت پنجره اتاق سایه کسی را دید تا شهریار به ان سو نگاه کرد سایه پنهان شد نمی توانست باور کند یعنی پری بود که به استقبال او امده بود و قبلا وارد اتاق شده بود چند بار دیگر این صحنه تکرار شد و پری هم عاشق شهریار شد

تا اینکه سرهنگ و همسرش از این موضوع با خبر شدند و قرار شد تا اتمام درس شهریار و پری ان دو نامزد بمانند . نامش ثریا بود ولی شهریار همچنان او را پری صدا می کرد...

بعد از مدتی پری با یکی از درباریان ازدواج میکنه و شهریار را دستگیر میکنند و به بازداشتگاه میبرند و با وساطت مادر پری از کشتن شهریار جلوگیری میکنند و اون را ازاد میکنند . بعد از مدتی که از ازادی شهریار می گذرد صمیمی ترین دوست شهریار ابوالقاسم شهیار فوت میکنه و شهریار روزبه روز حالش بدتر میشه

... شب بیست و سوم ماه رمضان بود شهریار شب را در یکی از دهات خراسان میگذراند ناگهان سراسیمه از خواب پرید موذن الله اکبر اذان صبح را میگفت خواب حاج میر اقا پدرش را دیده بود که روی کره ماه در حال حرکت است و در حالی که نور ماه تا سینه او را در بر گرفته بود صدای خنده اش در فضا می پیچید دو روز بعد تلگراف فوت پدرش به دستش رسید بعد از تدفین پدر به خراسان برگشت ولی پس از مدتی بیمار شد . بیماریش روز به روز بیشتر می شد امیدی به زنده ماندن نداشت دوستانش او را با ظاهری اشفته و اندامی نحیف به تهران اوردند و در بیمارستان بستری کردند

یک روز صبح در حالی که مثل روزهای گذشته به درختان داخل حیاط بیمارستان خیره مانده بود ناگهان احساس کرد کسی بالای سرش ایستاده است. سرش را به ارامی برگرداند پری را بالای سر خود دید ، مات و مبهوت به چهره او خیره شد نمی توانست باور کند بعد از این همه سال او را می بیند او را که به خاطرش خیلی از چیزها را از دست داده بود و رنجها کشیده بود میخواست رو برگرداند ولی نمی توانست می خواست نفرینش کند ولی محبتش هنوز بر دل او بود لبخندی زد و لبان بی رنگش از هم گشوده شد

                                          حالا چرا

آمدی   جانم   به   قربانت   ولی   حالا   چرا

                                 بی وفا  حالا  که  من  افتاده  ام  از پا چرا

نوشدارویی  و  بعد  از  مرگ   سهراب   امدی

                                سنگدل  این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر  ما  را  مهلت  امروز  و  فردای  تو  نیست

                               من  که  یک  امروز  مهمان  توام  فردا  چرا

نازنینا    ما    به    ناز    تو    جوانی    داده ایم

                               دیگر  اکنون  با  جوانان  نازکن   با   ما   چرا

وه  که   با   این   عمرهای   کوته   بی   اعتبار

                             این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود

                            ای    لب    شیرین    جواب  تلخ سربالا   چرا

ای شب هجران که یکدم درتوچشم من نخفت

                           این  قدر  با  بخت  خواب  الود  من   لالا   چرا

اسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

                          در  شگفتم  من  نمی پاشد  زهم   دنیا   چرا

در  خزان  هجر   گل  ای   بلبل   طبع   حزین

                         خامشی   شرط   وفاداری   بود    غوغا   چرا

شهریارا  بی حبیب  خود  نمی کردی  سفر

                         این   سفر   راه   قیامت   میروی    تنها    چرا

 

هردو گریه می کردند و اشک های شهریار اخرین لکه های کدورت را می شست چهره هایشان گویای زندگی سختشان بود پری بعد از کشته شدن شوهر اول خود با پسر عموی رضاخان ، چراغعلی ، معروف به امیراکرم ازدواج میکند ولی ان ازدواج نیز چندان به طول نمی انجامد و امیراکرم هم از دنیا می رود و پری برای دومین بار در جوانی بیوه می شود

پری چندین بار دیگر به ملاقات شهریار امد و حال شهریار روز به رزو بهتر می شد تا اینکه بهبودی خود را بازیافت و از بیمارستان مرخص شد و در خیابان ژاله( شهدای فعلی) خانه ای اجاره کرد مشغول مرتب کردن اثاثیه خانه جدید بود که صدای در بلند شد شهریار در را باز کرد پری مقابل در بود چهره اش غمگین و افسرده بود وارد خانه شد در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت میخواهم اگر تو قبول داری همسر تو باشم اشک از چشمان شهریار سرازیر شد بعد از این همه سال بعد از این همه سختی چه می توانست به پری بگوید؟

شعر حضرت حافظ را زیر لب زمزمه می کرد

من  از  بیگانگان  هرگز  ننالم

              که با من هرچه کرد ان اشنا کرد

شهریار مدتی مهلت خواست تا در این مورد فکر کند . هرچه با خودش کلنجار رفت حاظر به ازدواج با پری نشد نمیدانست چرا؟ شاید هنوز لکه هایی از کدورت و کینه بر قلب شهریار سنگینی می کرد:

                                      ناله ناکامی

برو  ای  یار   که   ترک   تو  ستمگر   کردم

                           حیف از ان عمر که در پای تو من سر کردم

عهد  و  پیمان  تو   با   ما   و   وفا   با   دگران

                           ساده  دل من  که قسم های تو  باور کردم

به  خدا  کافر  اگر  بود  به   رحم   امده   بود

                           زان  همه  ناله  که  من پیش  تو کافر کردم

تو  شدی  همسر  اغیار  و  من  از  یار و دیار

                           گشتم  اواره  و  ترک  سر  و  همسر   کردم

زیر    سر   بالش   دیباست   ترا   کی   دانی

                           که  من  از  خار  و  خس  بادیه  بستر  کردم

در  و  دیوار  به  حال  دل   من   زار   گریست

                           هر   کجا   ناله   ناکامی   خود  سر     کردم

در  غمت  داغ  پدر  دیدم  و   چون   در   یتیم

                           اشک    ریزان    هوس   دامن   مادر    کردم

اشک  از  اویزه  گوش  تو   حکایت   می کرد

                           پند  از  این  گوش  پذیرفتم  از  ان  در   کردم

پس از این گوش  فلک  نشنود  افغان کسی

                          که من این  گوش  ز فریاد  و  فغان  کر  کردم

ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در

                         دیده  را  حلقه  صفت   دوخته   بر   در    کردم

شهریارا    به   جفا    کرد  چو   خاکم   پامال

                        ان  که  من  خاک  رهش را به سر افسر  کردم

 

و شاید عشق پری از همان ابتدا عشق به یک دختر نبود شاید گذشت ایام از ان عشق نافرجام عشق پایداری ساخته بود شاید عشقی نامتناهی که شهریار از ان خبر نداشت شاید شهریار دنبال چیز دیگری بود . به هر حال معلوم نبود در قلب پاک شهریار چه می گذشت که او را از این ازدواج باز می داشت به هر حال پری با دلی اندوهبار او را ترک کرد .



تاريخ : 92/02/25 | 13:37 | نویسنده : پژمان |
این ورژن از نیمباز با این که لاو هست و ورژنش پایینه اما یه خوبی داره که تو همه یا اکثر گوشی ها نصب میشه







تاريخ : 91/06/02 | 12:52 | نویسنده : پژمان |
فهرست قسمت های مختلف آموزش
: Word نرم افزار 2007
Word رابطه کاربر نرم افزار
کار با اسناد
ذخیره سازی اسناد
باز کردن اسناد ذخیره شده
کار با صفحات اسناد و تنظیمات آنها :
Word شناخت محیط سند ها در
تنظیم کاغذ سند
نمایش حاشیه نوشتاری
وضعیت قرار گرفتن کاغذ سند
حذف نواحی خالی بال و پایین کاغذ
تنظیم اندازه کاغذ
استفاده از خط کش ها
: Word تایپ در 2007
Word نحوه تایپ در نرم افزار
Word تصحیح نوشته ها در
غیر فعال کردن کنترل املء و گرامر
خاصیت تصحیح خودکار
Word علمت های قالب بندی در نرم افزار
تکنیک های ویرایش متن
Word امکانات تایپ فارسی در برنامه
: Word ویرایش سند ها در 2007
ذخیره کردن یک سند به صورت خودکار
Word نمایش و بررسی متن سند در
انتخاب قسمتی از سند
Redo و Undo دستورات
قالب بندی سند :
قالب بندی نوشته ها
قالب بندی پاراگراف ها
سایه زنی و تنظیم حاشیه پاراگراف ها
ابزار نقاش قالب بندی
گرفتن خروجی به صورت چاپ :
پیش نمایش چاپ
چاپ اسناد
تورفتگی ها و پرش ها :
استفاده از تو رفتگی ها برای تصحیح ظاهر سند
استفاده از لیست های علمت گذاری و شماره گزاری
تنظیم ظاهر سند :
اضافه کردن صفحات خالی جدید
اضافه کردن جدول ها و کار با آنها
اضافه کردن تصاویر و تنظیم آنها
اضافه کردن اشکال مختلف و تنظیمات آن
و تنظیم آنها Smart Art اضافه کردن
اضافه کردن نمودار ها و تکمیل آن
اضافه کردن سر برگ ها و پاورقی ها
ها Text Box اضافه کردن
ها Word Art اضافه کردن

اضافه کردن معادلت و سمبل های مختلف

برای استفاده و اموزش به ادامه مطلب مراجعه کنید



ادامه مطلب
تاريخ : 91/05/22 | 20:50 | نویسنده : پژمان |
اگر غم هاتو از يادت نبردم
ولى كه پابه پات غصه خوردم
اگربه قول تو هيچى نداشتم
واست از مهربونى كم نذاشتم
اگر واسه تو دلگرمى نبودم
ولى درحد سرگرمى كه بودم
بى انصافى نكن تغيير كردى
منو از زنده بودن سير كردى
ولى باز به تو حسى خاص دارم عزيزم خوب منم احساس دارم
از عشقت بى رمق شد تاروپودم
منو برگردون اون جايى كه بودم
پيشم بودى ولى مغرور بودى
بهت نزديك بودم دور بودى
ستاره بودى اما توى شبهام
هميشه سردو سوت وكور بودى
بلاهايى سرم آوردى اما
بگو من كى شكايت كرده بودم
بيابرگرد همونجورى كه رفته بودى
به بى مهريتم عادت كرده بودم
كى مثل من كنارت پا به پا بود
كى باخوب وبد تو زندگى كرد
چه قد آسون تو رفتى ونديدى
يكى پشت سرت خون گريه ميكرد

مجيد خراطها بي انصاف

تاريخ : 91/05/22 | 20:44 | نویسنده : پژمان |
آيا ايرانيان مخترع پيل الكتريكي بوده اند؟
تا چند سال پيش همه تصور ميكردند كه پيل الكتريكي را نخستين بار دانشمند ايتاليايي لوييجي گالواني
در سال ١٧٨٦ اختراع كرد .گالواني از قرار دادن دو فلز در آب نمك جريان برق بدست آورد . چقدر م ايه تعجب
است وقتي ميبينيم كه بر حسب تصادف ،گالواني هم براي ساختن پيل همان فلزهايي را استفاده كرد كه ١٨٠٠
سال پيش از وي ايرانيان براي ساختن پيل بكار برده بودند . پيل مورد استفاده ايرانيان در قريه اي در اطراف
بغداد به دست آمده است .باستان شناساني كه در آثار تم دن اشكانيان حفاري ميكردند در كلبه يك كاهن يا
كيمياگر ايراني تعداد زيادي از اين پيلها به دست آوردند . بايد در نظر داشت كه در زمان فرمانروايي اشكانيان كه
از ٢٥٠ سال قبل از ميلاد مسيح تا ٢٢٦ سال

ادامه تحیقیق را به صورت کامل در بخش ادامه ببینید

با تشکر : خودم


برچسب‌ها: اشکانیان, پیل, الکترود, ایرانی, تحقیق شیمی تجزیه

ادامه مطلب
تاريخ : 91/05/22 | 20:42 | نویسنده : پژمان |
  • کد آهنگ
  • وبلاگی ها

  • ♫ play-music ♫